بیان حقیقت تلخ بدون آزردن کسی
پیرمردی 98 ساله و ثروتمند برای چک آپ سالانه به پزشک مراجعه می کند. پزشک از احوال و وضعیت عمومی اش می پرسد . پیرمرد جواب می دهد:
- حالم بهتر از هروقت دیگه هست و سرحال سرحالم. زن 18 ساله ام حامله است و بزودی بچه ام را می زاد. بهتر از این نمیشه. نظر شما چیه آقای دکتر؟
پزشک کمی فکر کرد و بعد گفت:
- اجازه بدید یک ماجرای کوچک را برایتان تعریف کنم: دوستی دارم که عاشق شکار هست. نصف سال را در بیابان و جنگل در پی شکار گوزن و پلنگ و گراز و خرگوش هست. اما یک روز که عازم شکار بود اشتباهی چترش را به جای تفنگ به کوله پشتی اش آویزان کرد. توی جنگل که بود ناگهان یه گرگ جلوش سبز شد. چتر را از کوله پشتی برداشت و بطرف گرگ نشانه گرفت و بنگ… گرگه افتاد رو زمین و مرد
پیر مرد خنده اش گرفت:
- هه هه هه … غیر ممکنه. حتما یه شکارچی دیگه او نزدیکا بود که گرگه را زد.
پزشک گفت:
- دقیقا همینطوره که شما گفتید
نیمرو درست کردن زن و رانندگی شوهر
یه خانمی مشغول نیمرو درست کردن برای صبحانه بود که شوهرش میاد تو آشپزخونه و میگه:
- مواظب باش! بیشتر کره بریز! این همه تخم مرغ رو یکجا تو یه تابه؟ خیلی زیاده! برشون گردون! کره کمه و می چسبند به تابه! گفتم مواظب باش! هرگز به حرفم گوش نمی دی وقتی غذا درست می کنی! هرگز! برشون گردون! عجله کن! نمک یادت نره! عادت داری نمک یادت بره! نمک!
زن به شوهرش خیره میشه و میگه:
- چی خبرته!؟ فکر میکنی دفعه اوله دارم نیمرو درست می کنم!؟
شوهرش جواب میده:
می خواستم بهت نشون بدم چی احساسی دارم وقتی رانندگی می کنم و تو هم پهلوم نشستی