بیکار

خدا کنه اینطور نباشه!

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در فوریه 28th, 2008

قبل از ازدواج تا 7 سال بعد

زن: کیومرث؟!

مرد: اوه! خیلی وقته که منتظر بودم

زن: می خوای برم؟

مرد: نه

زن: دوستم داری؟

مرد: معلومه!

زن: پیش اومده که به من خیانت کنی؟

مرد: نه! هرگز! چرا می پرسی؟

زن: دوست داری منو ببوسی؟

مرد: بله، در هر کوچکترین فرصتی که گیرم بیاد

زن: پیش میاد که مجبور شی منو بزنی؟

مرد: دیوونه ای ها، تو که منو می شناسی

زن: می تونم به تو اعتماد کنم؟

مرد: بله عزیزم

زن: عزیزم…

هفت سال بعد ….. حالا متن را برعکس یعنی از پایین به بالا بخوانید

Tagged with: , , ,

هرگز در جنگل گُم نشید

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در فوریه 27th, 2008

روزنامه نگاری تصمیم می گیرد  گزارشی از زندگی یک روستایی  که سال ها در یک  ده بسیار پرتی زندگی می کرد تهیه کند. از روستایی می پرسد:

شیرین ترین اتفاق زندگی تان چی بود؟

یک بار دختر همسایه ما توی جنگل گُم میشه، تمام مردان ده رفتیم دنبالش و بالاخره پیداش کردیم و همانجا همه مون ترتیبش را دادیم

آخه اینو که من نمی تونم تو روزنامه ام بنویسم. چیز جالب دیگه ای برایت اتفاق نیفتاده؟

آها! آره یادم اومد، یک بار خر همسایه توی جنگل گم میشه، تمام مردان ده رفتیم دنبالش و بالاخره پیداش کردیم و همانجا همه مون ترتیبش را دادیم

نه نه نشد، این را هم نمیتونم در روزنامه بنویسم. اصلا سئوال رو برمی گردونم. لطفا بگید تلخ ترین اتفاقی که  براتون افتاده چی بود؟

روستایی که با این سئوال قیافه غمگینی بخودش گرفته بود صورتش را بین دو تا دستش پنهان می کنه و میگه: یک بار  من خودم تو جنگل گم میشم …

Tagged with: , , ,