بیکار

با حاج آقا از پاریس تا تورنتو

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در می 6th, 2008

حاج آقا برای سرکشی به مستغلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر   تحصیل می کنند آمده بود.چند روزی پاریس  بود و الان هم تو هواپیما نشسته و راهی تورنتو هست

 

این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: قیچی کنید، مردم تو صفند

 

وضعش خراب بود و به خودش می پیچید

 

 خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد میشد متوجه وضعیت اضطراری و اورژانس حاج آقا شد. گفت: اشکالی ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنید بشرطی که  قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست نزنید

 

حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود کمی انگلیسی هم می دانست و منظور مهماندار را فهمید

 

تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود «ای.تی »

 

حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟

با احتیاط رو دگمه وی وی فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: چه احساس لذت بخشی. اینهمه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح

 

بعد رو دگمه وی ای فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و بجایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشینه

 

بعدش حاج آقا دگمه پی پی را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانمها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید

 

حاج آقا که حسابی کیفور شده بود  پیش خودش گفت: چه احساس شیرینی. اما این توالت خانمها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پراز احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند. لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سالهای خیلی خیلی دور افتاد. حدود بست سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره وبره  آنطرف  باغ از چاه آب برداره  و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه ،همان مستراح. حاج آقا چشمها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که میخواستند کیفش را کور کنند از خودش دور کرد

 

پودر مالی که قطع شد حاج آقا به دگمه قرمز ای تی خیره شد و گفت بادا باد و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد

چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو  به هوش آمد  و چشمانش را باز کرد اولین چیزی که دید لبخند ملیح  یک خانم پرستاربود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چی اتفاق افتاده؟ خانم پرستار گفت دگمه آخری را که فشار دادید دگمه ای است که بطور اتومات پنبه قاعدگی خانمها را بر میداره

 

 بعد یک کیسه  نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس  تویش بود را نشان داد و گفت : مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان

بیان حقیقت تلخ بدون آزردن کسی

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در آوریل 6th, 2008

پیرمردی  98 ساله و ثروتمند  برای چک آپ  سالانه به پزشک مراجعه می کند. پزشک از احوال و وضعیت عمومی اش می پرسد . پیرمرد جواب می دهد:

- حالم بهتر از هروقت دیگه هست و سرحال سرحالم. زن 18 ساله ام حامله است و بزودی بچه ام را می زاد. بهتر از این نمیشه. نظر شما چیه آقای دکتر؟

پزشک کمی فکر کرد و بعد گفت:

- اجازه بدید یک ماجرای کوچک را برایتان تعریف کنم: دوستی دارم که عاشق شکار هست. نصف سال را در بیابان و جنگل در پی شکار گوزن و پلنگ و گراز و خرگوش هست. اما یک روز که عازم شکار بود اشتباهی چترش را به جای تفنگ به کوله پشتی اش آویزان کرد. توی جنگل که بود ناگهان یه گرگ جلوش سبز شد. چتر را از کوله پشتی برداشت و بطرف گرگ نشانه گرفت و بنگ… گرگه افتاد رو زمین و مرد

پیر مرد خنده اش گرفت:

- هه هه هه … غیر ممکنه. حتما یه شکارچی دیگه او نزدیکا بود که گرگه را زد.

پزشک گفت:

- دقیقا همینطوره که شما گفتید

نیمرو درست کردن زن و رانندگی شوهر

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در مارس 16th, 2008

یه خانمی مشغول  نیمرو درست کردن  برای صبحانه بود که شوهرش میاد تو آشپزخونه و میگه:

- مواظب باش! بیشتر کره بریز! این همه تخم مرغ رو یکجا تو یه تابه؟ خیلی زیاده! برشون گردون! کره کمه و می چسبند به تابه! گفتم مواظب باش! هرگز به حرفم گوش نمی دی وقتی غذا درست می کنی! هرگز! برشون گردون! عجله کن! نمک یادت نره! عادت داری نمک یادت بره! نمک!

زن به شوهرش خیره میشه و میگه:

- چی خبرته!؟ فکر میکنی دفعه اوله دارم نیمرو درست می کنم!؟

شوهرش جواب میده:

می خواستم بهت نشون بدم چی احساسی دارم وقتی رانندگی می کنم و تو هم پهلوم نشستی

خدا کنه اینطور نباشه!

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در فوریه 28th, 2008

قبل از ازدواج تا 7 سال بعد

زن: کیومرث؟!

مرد: اوه! خیلی وقته که منتظر بودم

زن: می خوای برم؟

مرد: نه

زن: دوستم داری؟

مرد: معلومه!

زن: پیش اومده که به من خیانت کنی؟

مرد: نه! هرگز! چرا می پرسی؟

زن: دوست داری منو ببوسی؟

مرد: بله، در هر کوچکترین فرصتی که گیرم بیاد

زن: پیش میاد که مجبور شی منو بزنی؟

مرد: دیوونه ای ها، تو که منو می شناسی

زن: می تونم به تو اعتماد کنم؟

مرد: بله عزیزم

زن: عزیزم…

هفت سال بعد ….. حالا متن را برعکس یعنی از پایین به بالا بخوانید

Tagged with: , , ,

هرگز در جنگل گُم نشید

نوشته شده در بدون دسته بندی by bikar در فوریه 27th, 2008

روزنامه نگاری تصمیم می گیرد  گزارشی از زندگی یک روستایی  که سال ها در یک  ده بسیار پرتی زندگی می کرد تهیه کند. از روستایی می پرسد:

شیرین ترین اتفاق زندگی تان چی بود؟

یک بار دختر همسایه ما توی جنگل گُم میشه، تمام مردان ده رفتیم دنبالش و بالاخره پیداش کردیم و همانجا همه مون ترتیبش را دادیم

آخه اینو که من نمی تونم تو روزنامه ام بنویسم. چیز جالب دیگه ای برایت اتفاق نیفتاده؟

آها! آره یادم اومد، یک بار خر همسایه توی جنگل گم میشه، تمام مردان ده رفتیم دنبالش و بالاخره پیداش کردیم و همانجا همه مون ترتیبش را دادیم

نه نه نشد، این را هم نمیتونم در روزنامه بنویسم. اصلا سئوال رو برمی گردونم. لطفا بگید تلخ ترین اتفاقی که  براتون افتاده چی بود؟

روستایی که با این سئوال قیافه غمگینی بخودش گرفته بود صورتش را بین دو تا دستش پنهان می کنه و میگه: یک بار  من خودم تو جنگل گم میشم …

Tagged with: , , ,